تبليغاتX
از ما به مهربانی یاد آرید
زندگی یعنی: آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن...

آیا پول افيون توده‌هاست؟!؟

ظاهرا بعضی ها بازی انتخابات را با ورق تراول چک شروع کرده اند! و نیز تعدادی برگ هم در آستین نگاه داشته اند برای روزهای آخر که بزنن زمین و حریف خواب آلوده یا حریف درگیر راضی کردن مردم به رای دادن را مات و مبهوت کند.

به هر حال اینم یه جور اخلاق انتخاباتی هست.!!!
در شرايط اين روزها و ايضاٌ آن روزها!!! پول اگر فراتر از افيون براي مردم نباشد ، كمتر از آن نيست.
مگر نه اين است كه باز فرهنگيان عزيز شده‌اند و در همايشها بين‌شان تراول (از نوع هديه) توزيع مي كنند؟
مگر نه اين است كه در خوابگاههاي دانشجويي تراول (باز هم از نوع هديه) پخش مي‌كنند؟


مگر نه اين است كه براي استقبال پرشكوه و مردمي تمام امتحانات دانش‌آموزان در روز چهارشنبه ۲۹/۲/۱۳۸۸ در استان سمنان را لغو كرده‌اند؟
مگر نه اين است كه براي شهرستان‌هاي استان از جمله دامغان سهميه "آدم" تعيين كرده‌اند كه در روز يادشده به سمنان فرستاده شوند؟
مگر نه اين است كه به مجمع امور صنفي دامغان ابلاغ گرديده كه بايد هزينه غذاي ۳۰۰ نفر از همان آدمها را تقبل نمايند؟
مگر نه اين است كه از بيت‌المال نبايد در جهت منافع هيچ گروه و جناحي هزينه كرد؟
مگر نه اين است كه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:6  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

پیر چنگی و ...

هفته‌ي گذشته در تنها مراسم تجليل از مقام معلم شركت كردم ؛ همانطور كه قابل پيش‌بيني بود تعدادي سخنراني مسئولین آماده و ناآماده و بازي با كلمات روح مجلس بود و اگر نبود سخنراني كوتاه اما جذاب همكار فرهيخته‌مان آقاي داوري كه حكايت پيرچنگي را نقل كرد، من يكي فكم از شدت خميازه درمي‌رفت!!!
و اما حكايت جالبي كه ايشان از مثنوي نقل كردند :


در عهد عمر مطرب و آواز خوانی بود که چنگ می زد و از این راه کسب معاش می کرد. این مطرب در جوانی صدایی بسیار خوش داشته و با سحر آوازش همه را مفتون و شیفته می ساخت. در مجالس جشن از او دعوت به عمل می آوردند بسیار به او تعارف کرده و قدرش را می دانستند. او نیز از این طریق امرار معاش می کرد.
آن شنیدستی که در عهد عمر              بود چنگی مطربی با کرّ و فر
بلبل از آواز او بی خود شدی               یک طرب زآواز خوبش صد شدی
مجلس و مجمع دمش آراستی             وز نوای او قیامت خواستی

حضرت ادامه می دهد که صدای ساز او همانند سور اسرافیل مردگان را زنده می کرد و با استفـاده از این تمثیل راه را بدانجا می برد که :
از نوایش مرغ دل پران شدی             وز صدایش هوش جان حیران شدی
تا اینکه آن مطرب چنگ نواز رفته رفته پیر گشت و دیگر کسی طالب شنیدن آواز او نبود. از این رو چون درمانده گشت
چون بر آمد روزگار و پیر شد                    باز جانش از عجز پشّه گیر شد
گشت آواز لطیف جان فزاش                    زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش
چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف          شد ز بی کسبی رهین یک رغیف
گفت عمر و مهلتم دادی بسی                   لطفها کردی خدایا با خسی

حضرت از قول پیر چنگی با شرمساری به خدا شکایت می کند که اگر چه من سالهای جوانی عمرم را به خلق مشغول و از تو دور شدم و امروز از بی کسبی و بی توجهی همان مردم به قطعه نانی محتاجم ، تو مـــرا رهـــا مکن .پس امروز مهمان تو ام و برای تو ساز می زنم ، دستمزدم را خودت بده !
نیست کسب امروز مهمان توام              چنگ بهر تو زنم آن توام
به گورستان رفت بر قبری نشست . آنقدر ساز زد و گریست تا به خواب رفت .
چنگ را برداشت و شد الله جو               سوی گورستان یثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابریشم بها               کاو به نیکویی پذیرد قلبها
چونکه زد بسیار و گریان سر نهاد          چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد


صبحدم خلیفه خوابی دید که هاتفی به او می گفت به گورستان برو که بنده ی خاص من آنجاست . می روی و قدری پول به او میدهی و می گویی باز محتاج شدی برگرد همینجا.
آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت            تا که خویش از خواب نتوانست داشت
سر نهاد و خواب بردش خواب دید              کامدش از حق ندا جانش شنید
بانگ آمد مر عمر را کای عمر                 بنده ما را ز حاجت باز خر
بنده ای داریم خاص و محترم                    سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بر جه ز بیت المال عام               هفتصد دینار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار                این قدر بستان کنون معذور دار

خلیفه به گورستان می رود کسی نمی بیند غیر از پیر چنگی با ساز در بغل بر گوری خفته . با خود می گوید این پیر چنگ نواز که بنده ی خاص خدا نیست . و بر می گردد
سوی گورستان عمر بنهاد رو                 در بغل همیان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسی                   غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نبود دگر باره دوید                   مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
گفت حق فرمود ما را بنده ای است           صافی و شایسته و فرخنده ای است
پیر چنگی کی بود خاص خدا                  حبّذا ای سرّ پنهان حبّذا

باز خواب و باز تکرار همان رویای صادق تا سه بار . بار سوم که برمی گردد پیر را بیدار می کند . پیر چنگی ترسان از هیبت خلیفه:
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست           گفت در ظلمت دل روشن بسی است
آمد او با صد ادب آنجا نشست                  بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
مر عمر را دید و ماند اندر شگفت            عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت

خلیفه آرامش می کند و شرح ماجرا و خوابش را برایش بازگــو می کند .
پس عمر گفتش مترس از من مرم            کت بشارتها ز حقّ آورده ام
حق سلامت می کند می پرسدت               چونی از رنج و غمان بی حدت
نک قراضه چند ابریشم بها                    خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر چنگی قصه ی حضرت ، از این همه لطف و مهربانی خدا شرمسار مي شود
پیر لرزان گشت چون این را شنید             دست می خایید و بر خود می تپید
بانگ می زد کای خدای بی نظیر              بس که از شرم آب شد بیچاره پیر

آن گاه گريه آغازكرد و گريست و گريست و چون دردش از حد و اندازه فراتر رفت «چنگ را زد بر زمين و خُرد كرد» در حالي كه خطاب به چنگ ميگفت: اي آن كه حجاب من بودي از ديدار خدا و راهزن راهم بودي از شاهراه او:
چون بسی بگریست و از حد رفت درد     چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
گفت ای بوده حجابم از اله                   ای مرا تو راهزن از شاهراه
«اي بخورده خون من هفتاد سال          اي ز تو رويم سيه پيش كمال»

آن گاه به خدا پناه آورد و گفت:
اي خداي با عطاي با وفا                     رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد عمري حق كه هر روزي از او        كس نداند قيمت آن را جز او
خرج كردم عمر خود را دم به دم           در دميدم جمله را در زير و بم
آه كز ياد ره و پردة عراق                    رفت از يادم دم تلخ فِراق
واي كز ترّي زير افكند خُرد                خشك شد كشت دل من, دل بمرد
واي كز آواز اين بيست و چهار           كاروان بگذشت و بيگه شد نهار
جان پيرچنگي به مدد «فاروق» (لقب عمر), كه همچون «آينة اسرار» رازهاي نهان را آشكاركرد, از خواب گران پيشين بيدار شد و چنان از این حالت دگرگون شد که در میان گریه و فغان که ناشی از آتش شوق بود جان بداد.
همچو جان بي گريه و بي خنده شد            جانش رفت و جان ديگر زنده شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

باز آمد بوی امتحان ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

ماشین این انتخابات نیاز به سهمیه اضافی بنزین دارد!!!!!!!

مکان: دانشگاه آزاد اسلامی دامغان

(من معنی اون ۲تا خط قرمز را نفهمیدم. شما چی حدس می زنید؟ آیا خطوط قرمز رو به افزایش است؟ یا ...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

حکایتی از آمریکای جهانخوار و بی ارتباط با این روزها!!!؟؟!!!

یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست.»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.»
سن پیتر گفت: «اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.»
سناتور گفت: «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم.»
سن پیتر گفت: «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور!»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا این که به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آن ها او را دوره کردند و با شادی و خنده ی فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه ی کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آن ها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آن قدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آن قدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم.»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...امروز دیگر تو رای داده ای!»

منبع: صدای معلم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:25  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

معلم - ماست - دوغ - کشک - پشم - ... ؟؟؟!!؟!!!

گرامي داشت ماستي!!!!

گراميداشت ماستي!!!

اگر بخواهيم كسي ما را گرامي ندارد ، بايد كي را ببينيم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

ما و سال داروین و دانایی و سوختن و ...

وبلاگ گروه زیست شناسی را که به مناسبت نامگذاری سال ۲۰۰۹ به نام سال داروین، بروز کرده بودم کامنتی داشتم از یک دوستدار جنگل که من به رسم ادب و نیز کنجکاوی سری به وبلاگش زدم که جالب بود و از سر دلسوزی برای این منبع طبیعی زیبا ولی در حال نابودی کشورمان مطالبی نوشته بود اما در قسمت کامنتهای این وبلاگ یک مطلب را یکی از دوستان صاحب وبلاگ گذاشته بود که برایم جالب بود و برای شما آنرا در ذیل آورده ام:

" می دانید چرا داروین سالهای انتهایی عمرش را در افسردگی و بدون لبخند گذراند؟

داروین در خاطراتش می نویسد: در جوانی همواره از خواندن رمانهای شکسپیر لذت می بردم... از شنیدن قطعات کلاسیک موسیقی پرواز می کردم و دیدن نمایشنامه های کمیک مرا به وجد و سرور می رساند. اما در تعجبم که چرا همگام با افزایش دانایی ام و اطلاع از این حقیقت که هوشمندی بشر، حاصل چیزی جز یک تصادف ساده نبوده است، دقیقاً آن بخش از وجودم که به واسطه اش می خندیدم و از روزگار لذت می بردم و به آینده امیدوار می ماندم، در من حقیرتر و حقیرتر شد تا سرانجام مرد و رفت.

 به قول استاد محیط طباطبایی: آن دل که می فهمد، می سوزد، و به قول شریعتی عزیز: میوه درخت دانایی تلخ است! "

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:11  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 
پس از واردات پرتغال برزیلی و اسرائیلی و سیب لبنان و انگور چین و پارچه چادری ژاپنی و داروهای هندی و برنج پاکستان و تایلند و هند و... و گندم کانادایی و آمریکایی و ... و صدها مورد دیگر ، خبر ذیل کامل کننده همه ی موارد فوق و شاهکاری بی نظیر است:

واردات بي‌رويه در ماه‌هاي اخير به جايي رسيده كه پرچم كشور كه نماد غرور ملي و ‌هويت كشور است نيز در سال‌هاي اخير به تعداد بسياري براي توليد به كشور چين سفارش و از اين ‌كشور وارد شده است.

روزنامه آفتاب یزد

کسی معنی عدم وابستگی و استقلال یک کشور را می داند؟؟؟!؟!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

کلاس دوم تجربی دبیرستان امام صادق(ع) دامغان

قانون هنگامی بر اساس منطق نباشد ، اینگونه مورد تمسخر واقع می شود.

براستی چقدر از این دست قوانین داشته ایم و داریم و خواهیم داشت؟؟؟

(ممنوعیت ویدئو - ممنوعیت ماهواره - ...)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:54  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

سواد انگليسي

سواد انگليسي!!!! يا ...؟!؟!

(اين عكس را يك دوست عزيز برايم ايميل كرده است)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 20:20  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

دقايقي از يك روز كاري معلمها


هفته گذشته كه در يكي از دبيرستانهاي دامغان كلاس داشتم ، اواسط تدريس در كلاس باز شد و دانش‌آموزي با ارائه‌ي مجوز مكتوب مدير دبيرستان اجازه‌ي ورود خواست. من هم به او اجازه دادم. از آنجايي كه سابقه‌ي تاخير مكرر داشت در زنگ استراحت از مدير مدرسه دليل دادن مجوز به اين دانش‌آموز را جويا شدم. بيچاره مدير هم با دلي پر شروع به تعريف كرد كه ما با چه افراد و خانواده‌هايي سر و كار داريم از جمله همين دانش‌آموز ياد شده كه داراي مشكلات عديده‌ي خانوادگي است تا جايي كه پدر و حتي مادر وي در كار توزيع مواد مخدر دست دارند. امروز هم كه دير به مدرسه آمد تلفني با خانواده‌اش تماس گرفتم و چون پدرش نبود ، مادرش به مدرسه آمد و من علت تاخيرهاي مكررش را پرسيدم. مادر دانش آموز در كمال خونسردي مي‌گويد خواب مانديم ، البته من او را هفت‌وچهل گرم!!! فرستادم مدرسه؟!؟!؟!
بله دوستان ؛ تدريس در اين مدارس و سروكار داشتن با اين دانش‌آموزان و خانواده‌هايشان عالمي دارد كه به قول دامغاني‌ها : "خدا نصيب گرگ بيابان هم نكند." (هرچند نصیب ما که شده است)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:52  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:4  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

تکریم معلم توسط خودمان!!!!

آقاي قرباني‌راد يكي از همكاران پرسابقه ‌مان (با 28 سال خدمت) روز گذشته دارفاني را وداع گفت و در اين روزهاي هفته‌ي معلم! جايش بين ما خاليست.
ما مانديم و افسوس نبودن او و افسوس بودن در سيستمي كه براي انسان بهايي نمي‌شناسد. سيستمي كه بارها موجب آزردگي خاطر اين دوست از دست رفته شد. چه از آنزماني كه علي‌رغم كسالت شديد ، اصرار بر حضور وي در كلاس درس داشتند تا آن هنگامي كه در مقابل گواهي پزشك متخصص مبني بر لزوم استراحت مطلق وي و عدم حضور در كلاس، به ايشان حكم كردند كه اگر كلاس نمي‌تواني بروي بايد حق‌التدريس فرد جايگزين را شخصا بپردازي!!!


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                 هم رونق زمان شما نیز بگذرد 
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب                بر دولت آشیان شما نیز بگذرد 
باد خزان نکبت ایام ناگهان                          بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد 
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام                 بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد 
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت                هم بر چراغدان شما نیز بگذرد 
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت             ناچار کاروان شما نیز بگذرد 
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن              تاثیر اختران شما نیز بگذرد 
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان              بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی                    این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد 
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                  هم بر پیادگان شما نیز بگذرد


براستي ما انسانها عجب مغروريم ، تا آن حد كه انسانيت خود را فراموش كرده و غوطه‌ور در شيفتگي پست و مقام از ياد مي‌بريم كه شايد روزي ما هم با تني نحيف و رنجور از بيماري ، مورد بي‌مهري مسئولي ديگر قرار بگيريم.
جاي مسئولين آموزش و پرورش دامغان كه حضور فعالشان در مراسم مختلف (بخصوص اگر مورد مشابه‌ايي براي پرسنل نظامي و انتظامي باشد) چشمگير است، در تشييع اين همكار زحمت‌كش خالي بود. خصوصا كه ...
آه از اين همه تكريم مقام معلم كه "از ماست كه بر ماست"

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:59  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

گردهمايي مشترك ائمه جمعه و مديران آموزش و پرورش استان سمنان در مشهد مقدس برگزار شد.!!!!

(در جهت اصلاح الگوی مصرف )

عجب صرفه جوياني!!!!!!!!!!!!!!

اصل خبر را به نقل از سایت سازمان آموزش و پرورش استان را اینجا بخوانید. 

ظاهرا در استان سمنان برگزاری همچین جلسه ای بار مالی زیادی داشته است ، لذا برای صرفه جویی و نیز تبیین شعار سال اصلاح الگوی مصرف این همایش در خارج استان و در مشهد برگزار گردیده است. قطعا اینگونه اقدامات نتایج درخشانی درپی خواهد داشت که من و امثال من نمی فهمیم و توضیح نتایج این فعالیتها نیاز به برگزاری یکسری همایش و سمینار و نشست و ... دارد، که اگر ترجیحا بسته به موقعیت فصل در نقاط دیگر کشور (مثل جزیره کیش - رامسر - ...) ویا در بعد کلان، خارج از کشور برگزار شود می تواند به اصل قضیه!!!  کمک بیشتری نماید. واقعا ما عجب مسئولین دلسوز و بی همتایی داریم و خودمان نمی دانیم.؟!؟!؟!


واگذاری چهار هزار مدرسه به حوزه های علمیه ؟؟؟!!!؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
... حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود – نمي‌گوییم
و حرفهایی است برای "نگفتن" حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.
حرف‌هایی شگفت _ زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.
کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...
معلم شهید دکتر علی شریعتی
-----------------------
نامم را در پايان هر پست آورده‌ام.
سالهاست كه به حرفه پردرآمد و آتيه‌دار و بي‌دردسر معلمي (درس شیرین زیست شناسی) مشغولم و مثل ساير جماعت مرفه و بي‌درد معلمان ، از اين راه پول فراواني به جيب ميزنم.
و صد البته چون طمع ما معلمان زیاد!!! هست، به کار فرهنگی و آتیه‌دار کتابفروشی هم روي آورده ام و حجره‌ای با نام "کتابسرای مهرگان" (5246829-0232) دائر کرده و در آنجا ضمن کسب درآمد هنگفت از فروش کتاب و اقلام فرهنگی!!! پذیرای دوستان و کتابدوستان نیز می باشم.
اگر سوال يا نظر و راهنمائي داريد، خوشحال مي‌شوم كه برايم بنويسيد.

shojaeinia@gmail.com

پیوندهای روزانه
رای و تبلیغات
چرا ايران ؛ ايران ماند؟
ما آدم نمي شيم!!!
داستان زيباي رمض
شریعتی و دست روزگار
آموزش و پرورش زنگ‌زده؟؟!!!!
تست هوش!؟!؟!
دوست داشتن (شعری بسیار زیبا از پل الوار)
نکند قرار است خدا شوی؟؟؟؟؟
ارج و قرب ریش!!!
رفاه و تامين اجتماعي در عصر هخامنشيان
فرق حسین با حوسین!!!!
والنتاین و باز هم سرگردانی و گم کردن هویت فرهنگ زیبای ایران
جشن باستانی سده
خدای ليلی
درويش و گدا
سوي كعبه نماز مي‌بايد كرد.
پدرسوخته ها
ارتقای شغلی، به نام معلمان، به کام مدیران!
وقتی که یک با یک برابر نیست؟!!
تب خالهای آموزش و پرورش!!!
وصيت نامه داريوش كبير
معماران آموزش و پرورش!!؟!!؟؟
عشق را عشق است!
روزی كه امیركبیر گریست
با فرهنگ و بی فرهنگ
آرمان های عزیز و بزرگ بشریت
حکایتی از ابوسعیدابوالخیر
از ما به مهربانی یاد آرید
آرش کمانگیر
پایتخت جهانی کتاب
جامعه شناسی سایت ها و وبلاگهای زرد
خاك عاشقي مي داند.
تو را به خدا ، اي قلب من!
عشق
منشور کوروش کبیر
نماز
یاد خدا
حج
حکایتی از شمس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
پیوندها
بيتوته (همين وبلاگ در blogspot)
هواشناسي
ايراني‌ها و آمريكائي‌ها به جنگ نه مي‌گويند!!!
دامغان نت (مخصوص همشهريها)
پندار من
نوشتار من (فيلترشده!!!)
نيستان (آذربانو)
سايت خبري عصر ايران
سايت خبري شفاف
سايت خبري تابناك
سايت خبري آينده
سايت خبري فرارو
سايت خبري فردا
سايت خبري الف
سايت خبري نوانديش
سپيداران
حزب الله نو
سيمرغ
مدرسه
زيست شناسي دامغان
عبدالجبار کاکایی
سيدمحمدخاتمي
نشريه الكترونيكي دامغان
صداي معلم
آموزش نيوز
تيترآنلاين
تپش ثانيه ها
مکتوب
مسعود بهنود
نسيم
تحریریه خاموش
تقريرات
چندقدم نزديكتربه خدا
معلم
سيبستان
ويكي پديا فارسي
اخبار ايران و جهان
مسيح علي نژاد
فرهنگستان
فرهنگ ايران باستان
آقامعلم
باشگاه انديشه
خبرچين
تست دمكراسي
راديو زمانه
آق مرتضي
حرفه خبرنگار
صفائيه
كافه تيتر
خرچنگ قورباغه
خوابگرد
دلبستگي
روزنوشت
آي طنز
ايران در جهان
آواي آزاد
ساقي
حاجي واشنگتن
آريوبرزن
بالاترين
مسعود ده‌نمكي
مهدي خزعلي
كتابخانه گويا
انجمن فرزانگان کویر
شلمچه
روزنامك (مطالب تاريخي)
باغ باران (شاعر دامغاني)
جعبه خاطرات ضد مورچه
تحولات حسابداری در ایران
انتشارات كاروان
تورجان
سخن مشترك
وبلاگ "نصف جهان"
شهیربلاگ
يك پزشك
راز سر به مُهر
رحمان (اسم مستعاري با حس نوستالژي)
كلاشينكف ديجيتال
معصومانه
صراحي
زاده ي مهر
خاطرات و خطرات
مجموعه سخنراني هاي دكتر شريعتي
آخرين زلزله هاي ايران (بصورت آنلاين)
سفيرلينك
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM