تبليغاتX
از ما به مهربانی یاد آرید
زندگی یعنی: آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن...
با ديدن  تب پرتاب لنگه كفش و برگزاري مسابقات مختلف در اين زمينه در دانشگاهها و نماز جمعه و ميادين شهرها و ... با خودم فكر كردم چنانچه آن خبرنگار عراقي بجاي لنگه كفش از حركات ناشايست و يا كلمات ناپسند و ... كه در جامعه ما هنگام دعوا و ابراز تنفر از طرف مقابل رايج هست ، استفاده مي‌كرد ، الان برگزاري مسابقاتش چه تصاوير و صحنه‌هاي جذاب! و دیدنی را در مكانهاي ياد شده فوق بوجود نمي‌آورد!!!!

كارمندان و كاركنان دولت تعجب نكنند اگر سال آينده به حقوقشان همان مقدار ناچيزي كه هر ساله با توجه به تورم افزايش مي‌يافت افزوده نشود، متن کامل خبر را اینجا بخوانید

بنا بر اعلام بانك مركزی، نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به آذرماه امسال، به 5/25 درصد رسید. متن خبر

۲ تا لینک بالا را همینجوری گذاشتم؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 17:24  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

شما مي‌توانيد نام اين 2 نفر را حدس بزنيد؟!؟
در برنامه‌هاي تلوزيوني با عناوين ذيل حاضر شده و بيانات مبسوط و نظرات و خاطراتشان را تحويل ما ميدهند:
كارشناس سياسي – فعال اقتصادي – معتمد بازار – فعال سياسي – فعال اقتصادي - ... و علاوه بر اينها عنوان ديگري كه در تيتراژ پاياني سريال حضرت يوسف جلب نظر مي‌كند : كارشناس مذهبي!!!
زياد سخت نيست ؛ در كشوري كه ظاهرا قحط ‌الرجال است و مي‌توان به راحتي در هر زمينه‌اي صاحب نظر شد (به شرط داشتن پول و پارتي و ...) حدس زدن نام اين دو نفر خيلي زمان‌بر نيست.!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 17:17  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

بررسی افت تحصیلی دانشجویان در مجلس (خبرگزاري مهر)

تيتر فوق نشانه ي اين هست كه بالاخره عده اي پيدا شدند كه پي ببرند چه فاجعه ي بزرگي در كشور در حال وقوع است. (اينكه براي مقابله با آن چه خواهند كرد جاي بحث است) ولی باز هم جای امیدواری هست و به این عزیزان باید عرض کرد که از دلایل افت تحصیلی دانشجویان ، علاوه بر نحوه ی گزینش دانشجو ، گزینش و استخدام اساتید ، نحوه ی آموزش و بها دادن به علم و ... که اظهرمن الشمس است ، باید به مراحل قبل از دانشگاه که همان آموزش و پرورش هست نیز توجه کرد که در این امر بسیار تاثیرگذار می باشد. لذا در این راستا تعدادی از علل افت تحصیلی در آموزش و پرورش را که بسیار آشکار و واضح است را بیان می کنیم ، باشد تا  کسی هم پیدا شود و به حل این معضلات که خطر بزرگی برای جامعه و کشور ما می باشد همت بگمارد:

۱- نا پایداری مدارس (تعویض مکرر و هر ساله ی کادر اداری و آموزشی مدارس که امکان برنامه ریزی منسجم و چندین ساله را نمی‌دهد.) 
۲- بی توجهی به هنر (خط – موسیقی – نقاشی – تئاتر و...) در مدارس  که باعث شکوفا نشدن استعدادهای دانش آموزان در این زمینه و همچنین  خمودی و سستی و بی رغبتی آنها به آموزش می شود. 
۳- کمبود فوق برنامه‌های مؤثر و محدود شدن فوق برنامه‌های  به برگزاری تعدادی مسابقه ی احکام و...(نا کار آمدی مربیان پرورشی) 
۴- عدم کارایی مشاورین مدارس (محدود شدن وظیفه ی مشاوره به هدایت تحصیلی صرف  که آن هم به درستی انجام نمی‌گیرد.) 
۵- کمبود فضا و تجهیزات و ساعات کارگاه و آزمایشگاه و کم رنگ شدن نقش آزمایش  در تدریس و اکتفاء به تئوری. 
۶- عدم استفاده از تکنولوژی های روز در آموزش(سی دی های آموزشی - ویدئو پروژکتور- فیلم های آموزشی - اینترنت) 
۷- عدم وجود جو شادی در مدارس (پخش موسیقی در زنگ‌های تفریح و ساعات ورزش و مناسبت‌های ملی و مذهبی)  
۸- بی توجهی به اردوهای آموزشی و نقش تربیتی مؤثر آنها  
۹- بی هویت شدن مدارس متوسطه  با عمومی شدن سال اول و جدا کردن سال آخر به عنوان پیش دانشگاهی 
۱۰- بی هویت شدن هنرستان‌ها با کاهش دوره‌ی هنرستان از 4 سال به 2 سال و کوتاه شدن آموزش‌های حرفه ای در دوره‌ی متوسطه. 
۱۱- فعال نبودن  گروه های آموزشی در مدارس (عدم تعامل معلمان هم رشته با یک دیگر در طرح سؤال -انتقال تجربیات– اتخاذ روش های مؤثر تدریس و...) 
۱۲- فرمایشی بودن شورای  معلمان و نبود چارچوب مشخصی برای حیطه‌ی اختیارات آن  که باعث می شود معلمان خود را در تصمیم گیری و تصمیم سازی ها شریک ندانند که این  باعث کاهش عشق و علاقه ی معلمان به کار خود می شود.
۱۳- مدیریت خود محور و غیرمشارکتی  مدارس و بی توجهی به نظر معلمان در انتخاب مدیران.  
۱۴- شلوغی کلاس‌های درس از لحاظ تعداد دانش آموز(بالا بودن نرم کلاس) و در نتیجه عدم شناخت کافی معلمان نسبت به دانش آموزان که باعث بی توجهی به تفاوت های فردی آن ها  هنگام تدریس و  می شود. 
۱۵- شلوغی مدارس و عدم تعریف مشخص و استاندارد از صندلی کلاس (همانند تخت بیمارستانی )  و تعداد دانش آموزان قابل قبول برای یک مدرسه.  
۱۶- وجود بی نظمی در کلاس های  مدارس متوسطه در سال های اخیر با تغییر میز و نیمکت ها با صندلی های دسته دار. 
۱۷- مطلوب نبودن صندلی ها برای نشستن به مدت طولانی (حداقل 5/4 ساعت در روز) 
۱۸- عدم تناسب بعضی از مطالب آموزشی با پیش آموخته های دانش آموزان. 
۱۹- کاربرد روش های تدریس غیر فعال و سنتی که باعث خستگی دانش آموزان و بی تحرکی آن ها و فعال نشدن فکر و ذهن آن ها می شود. 
۲۰- استفاده نامعقول و  بي‌ضابطه از تك‌ماده (كه حالا به جفت‌ماده و سه‌ماده و چندماده!!!  تبديل شده است و موجب قبولي دانش‌آموزان ضعيف كه در چند درس نمره قبولي ندارند و حتي صفر گرفته‌اند مي‌شود.) و تبصره‌هاي بي‌شماري كه نتيجه‌اش ايني‌ست كه مي‌بينيم.  
۲۱- عدم تناسب آموزش های مدرسه ای با نیازهای بازار کار.
۲۲- عدم ثبات در اهداف و روشهای آموزشی و پرورشی که با تغییر دولت‌ها به یکباره کل سیاست گذاران و به تبع آن سیاست‌گذاری‌ها عوض می شود. 
۲۳- لحاظ نکردن نظر معلمان در برنامه ریزی‌های سالانه‌ی کلاسی  که باعث نارضایتی شغلی معلمان می شود. 
۲۴- وضعیت معیشتی نامطلوب معلمان که باعث دو شیفته کار کردن و یا دو شغل بودن آن‌ها می شود و باعث می گردد با روحیه‌ی مناسب در کلاس درس حاظر نشوند. (آدم نكته بيني مي‌گفت: معلمي شغل دوم مسافربرهاست!!!)
۲۵-عدم تفكيك سره از ناسره و يا به عبارتي سيستم دوغ و دوشاب را يكي دانستن!!! كه موجب دلسردي معلمان فعال و كارا مي‌شود. 
۲۶- و از همه مهمتر اينكه تفكر غالب در مسئولين اين است كه كارها به هر صورتي انجام بگيرد (بدون توجه به كيفيت) و آمارسازيهاي دروغين و استناد به آنها و مباهات به اكاذيبي كه فقط روي كاغذ وجود دارد و با آنچه در مدارس مي‌گذرد از زمين تا به آسمان تفاوت دارد و ترويج فرهنگ چاپلوسي و تملق در همه‌ي سطوح از وزارتخانه تا مدارس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:2  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

به مناسبت روزهای امتحان

عجب امتحاني!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:0  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

ما و امامان


خیلی از ما ایرانی های شیعه درباره پیشوایان دینی مان فقط همین را بلدیم که حسین را از بالای اسب به زمین بکشیم و آنقدر به او زخم بزنیم تا شهید شود و پس از آن بر سر و سینه بزنیم و ... و وقتی چراغ‌ها روشن شد، قیمه ابی‌عبدالله را بخوریم و گپی با دوستان بزنیم و قرار برنامه هیأت فردا شب یا هفته بعد را بگذاریم و ... همین!؟
به راستی از پیامبرمان چه می دانیم؟چند درصد ما ایرانی‌ها می دانیم که روز میلاد و مبعث و رحلت پیامبر چه روزی است؟ آشنایی با سیره عملی ایشان که پیش کش!
چند درصد ما با نهج البلاغه آشنایی داریم؟ از امام حسن جز خیانت همسرشان چه می دانیم؟  آیا تاکنون فکر کرده ایم که موضوع صلح امام حسن با معاویه چه دلایل و پیامدهایی داشته است؟ چرا میانه ای با امام حسن نداریم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:45  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

                   روضه دکتر شریعتی در روز عاشورا              

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49

گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیرها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی  او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.

... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،
دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !

 


پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
«هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛ شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه‌ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد، که : به کجا؟
نه پیش می رود، که : چگونه؟
نه می جنگد، که : با چه؟
نه سخن می گوید، که : با که؟
و نه می نشیند، که : هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه‌های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمی توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.
به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه‌وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره‌های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

كتاب : حسین وارث آدم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:5  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

امروز به ياد محرم سالهاي دور ، رفتيم تعزيه (به قول شهريار "تعزيت")
از بچگي اسم تعزيه مياد ياد روستاي بك(بق) و تعزيه‌خواني‌هاي اونجا و مرحوم ملارمضانعلي(امام‌خوان تعزيه) و پسرش (امروز در تعزیه ديدمش كه ريشي سفيد كرده و هيبت پدر را داشت) كه نقش عباس(س) و حضرت علي‌اكبر را بر عهده داشت، مي‌افتم. شايد به دليل نظم اونجا و تعزيه‌خواندنهاي هنرمندانه‌شان هست، و يا اينكه مرحوم پدرم (كه خودش هم دستي در تعزيه‌خواني داشت) ما را به اونجا مي‌برد، يا عمويم كه از شمال به عشق تعزيه بك هر سال ميامد،... و هر چي هست رفتن تعزيه و مراسم محرم  پيش از آنكه حس عزا را در ما ايجاد كند شده يك عادت، كه اگر نريم در اين روزها يك گم كرده داريم و يا مثل اينه كه تقصير بزرگي را مرتكب شده‌ايم و بعدش هم سرزنش دروني كه چرا نرفتيم و از اين حرفها. به هرحال حس عجيب و در عين حال خوبي هست (به قولی!؟!!؟!  "حس نوستالژي")
چند تا عكس هم از تعزيه امروز ، هرچند شهريار با سوالهاش كه پر روي كلاه تعزيه‌خوانها از چه پرنده‌اي هست و شمشيرهاشون را چرا كج كرده اند و چرا زنگ نمي زنن پليس بياد اين آدم بدها را بگيرد و ....  نگذاشت كامل تعزيه را ببينم و ياد قديم را زنده كنم. (اميدوارم پسرش همين جور سرش تلافي كنه!!! مي‌گن دعاي پدر در حق فرزند ردخور نداره! ببينيم همينطور مي‌شه!)


خدمه و دست‌اندركاران برگزاري مراسم تعزيه در اين روستا هم خسته نباشند كه جدا زحمت زيادي را طي اين ده روز برعهده دارند و در طول مراسم هم كه هر مجلس تعزیه چند ساعت طول مي‌كشد سرپا ايستاده و خدمت مي‌كنند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:28  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

دلم از جنگ بيزار است
                               كه جنگ
                                             اهريمن‌خو ، آدميخوار است.

خبرگزاری فرانسه: «اجساد پنج خواهر، جواهر چهار ساله، دینا هشت ساله، ثمر دوازده ساله، اکرام چهارده ساله و تحریر هفده ساله در سردخانه بیمارستان کنار هم گذاشته شده‌اند. به گفته امدادگران، این پنج خواهر، در حمله نیروی هوایی اسراییل به یک مسجد نزدیک خانه‌شان در اردوگاه آوارگان «جبلیه» در شمال نوار غزه کشته شده‌اند.»
تا كي انسانهاي بي‌گناه بايد قرباني جنگ‌افروزي و جنگطلبي كساني كه بدنبال قدرت و تمايلات ددمنشانه‌ هستند ، بشوند؟ از انسانيت چيزي باقي مانده است؟ اينها با بمب ، دسته‌اي ديگر با گلوله ، تعدادي با موشك ، .... ، و همچنان داستان ظلم قابيليان بر هابيليان ادامه دارد. چه داستان شرم‌آور و صدالبته ناتمامي‌ست اين حكايت تلخ!!!
كدامين هدف ، ارزش پرپر كردن اين گلهاي معصوم را دارد؟
زمين ، كشور ، حكومت ، يا هر چيز ديگر ارزش حتي يك قطره خون اينها را ندارد، چه به اينكه اينگونه مظلومانه جانشان ستانده شود.
در كدام دين مجوز اين كار داده شده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:32  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

از زمیـن تـا آسمـان آه اسـت، مــی‌دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است، می‌دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی‌ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می‌دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
مـحـشر الله الله اســت مــی‌دانی چــرا؟

یــک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می‌دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می‌دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فـرصـت دیــدار کوتـاه اسـت مــی‌دانی چرا؟

از کجا معلوم شـایـد ناگهـانت برگـزیـد
انتخاب عشق ناگاه است می‌دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می‌چکد
باز اما بهترین مـاه است می‌دانی  چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 16:54  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 
عامل استحمار بزرگترين مصيبت و قوي‌ترين قدرتي است كه هرگز در طول تاريخ، به قدرت امروز نيامده است. (استحمار مي‌دانيد يعني چه؟ يعني خر كردن مردم – از ريشه حمار است به معني خر!)


استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز علم به کمکش آمده، همه وسایل ارتباط جمعی ، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تئاتر و ... به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی تعلیم و تربیت به کمکش آمده است. استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده ! این است که شناختنش هم به همان اندازه مشکل شده. ملاک: " خود آگاهی انسانی " و " خود آگاهی اجتماعی ". هر مسئله ای که من مطرح کردم، اگر مساله علمی بسیار بزرگی بود، اگر مساله فلسفی بود، اگر مساله تکنیکی بود، اگر حتی مساله پیشرفت جامعه و زندگی بود اما خود آگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی نداشت، دعوتی است شوم و فریبنده و دروغین و در پایان به بردگی و ذلت افتادن و به استحمار دچار شدن وبه یک نوع خواب مغناطیسی مدرن فرو رفتن ! چه فرق می کند برده‌ی مدرن بودن یا برده ی قدیمی بودن ؟ کنیز مدرن بودن یا کنیز قدیمی بودن ؟ فرقی ندارد، فقط تعارفات فرق می کند. آن یکی می گوید ضعیفه، این یکی هم می گوید لطیفه و هر دو به معنی آدم نیستی !
بنابراین استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم (چه فرد چه جامعه) از خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را، نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس‌ترین عامل‌ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد و بدبختی ما (که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار سعادت بخش بیاندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در جایی گفته ام : " اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش " . هدف این است که در صحنه نباشی، هر کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش. چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است. برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی‌ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی. بر حسب " تیپ " تو، دعوتت را انتخاب می کنند، گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند. و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمارگرانه و اگر تو توجه بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی، ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی ! هر کاری که بکنی و" طرف " سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای !


دكتر علي  شريعتي (كتاب خودآگاهي و استحمار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 19:28  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

به نظر شما این چیست؟

۱- نخود سیاه

۲-کارمند گول زنک

۳- کاغذی برای سر خرمن!!!

۴- بخشی از یک مشت کاغذ پاره؟؟؟!!!


۳ تير ۱۳۸۷ – سبد كالاي رمضان و نوروز به كارمندان داده مي‌شود
18 شهريور _ اول هفته آینده توزیع می شود
21 شهريور - تمامي دستگاهها سبد کالايي کارمندان خود را دريافت کردند
۹ مهر- توزیع مرغ سبد کالای رمضان تا 10 روز آینده
دوم آذر - كالاي رمضان سرانجام توزيع مي‌شود
12 آذر - توجيه تاخير در توزيع سبد كالا‌ي رمضان
‌سخنگوي وزارت جهاد كشاورزي تاكيد كرد: اعتبار اين بن تا زماني كه ما با وزارت بازرگاني به تفاهم برسيم ‌و مرغ در اختيار اين وزارتخانه قرار بگيرد، پابرجاست‌.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:20  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

بزم!!! عزای حسین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:0  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
... حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود – نمي‌گوییم
و حرفهایی است برای "نگفتن" حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.
حرف‌هایی شگفت _ زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.
کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...
معلم شهید دکتر علی شریعتی
-----------------------
نامم را در پايان هر پست آورده‌ام.
سالهاست كه به حرفه پردرآمد و آتيه‌دار و بي‌دردسر معلمي (درس شیرین زیست شناسی) مشغولم و مثل ساير جماعت مرفه و بي‌درد معلمان ، از اين راه پول فراواني به جيب ميزنم.
و صد البته چون طمع ما معلمان زیاد!!! هست، به کار فرهنگی و آتیه‌دار کتابفروشی هم روي آورده ام و حجره‌ای با نام "کتابسرای مهرگان" (5246829-0232) دائر کرده و در آنجا ضمن کسب درآمد هنگفت از فروش کتاب و اقلام فرهنگی!!! پذیرای دوستان و کتابدوستان نیز می باشم.
اگر سوال يا نظر و راهنمائي داريد، خوشحال مي‌شوم كه برايم بنويسيد.

shojaeinia@gmail.com

پیوندهای روزانه
رای و تبلیغات
چرا ايران ؛ ايران ماند؟
ما آدم نمي شيم!!!
داستان زيباي رمض
شریعتی و دست روزگار
آموزش و پرورش زنگ‌زده؟؟!!!!
تست هوش!؟!؟!
دوست داشتن (شعری بسیار زیبا از پل الوار)
نکند قرار است خدا شوی؟؟؟؟؟
ارج و قرب ریش!!!
رفاه و تامين اجتماعي در عصر هخامنشيان
فرق حسین با حوسین!!!!
والنتاین و باز هم سرگردانی و گم کردن هویت فرهنگ زیبای ایران
جشن باستانی سده
خدای ليلی
درويش و گدا
سوي كعبه نماز مي‌بايد كرد.
پدرسوخته ها
ارتقای شغلی، به نام معلمان، به کام مدیران!
وقتی که یک با یک برابر نیست؟!!
تب خالهای آموزش و پرورش!!!
وصيت نامه داريوش كبير
معماران آموزش و پرورش!!؟!!؟؟
عشق را عشق است!
روزی كه امیركبیر گریست
با فرهنگ و بی فرهنگ
آرمان های عزیز و بزرگ بشریت
حکایتی از ابوسعیدابوالخیر
از ما به مهربانی یاد آرید
آرش کمانگیر
پایتخت جهانی کتاب
جامعه شناسی سایت ها و وبلاگهای زرد
خاك عاشقي مي داند.
تو را به خدا ، اي قلب من!
عشق
منشور کوروش کبیر
نماز
یاد خدا
حج
حکایتی از شمس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
پیوندها
بيتوته (همين وبلاگ در blogspot)
هواشناسي
ايراني‌ها و آمريكائي‌ها به جنگ نه مي‌گويند!!!
دامغان نت (مخصوص همشهريها)
پندار من
نوشتار من (فيلترشده!!!)
نيستان (آذربانو)
سايت خبري عصر ايران
سايت خبري شفاف
سايت خبري تابناك
سايت خبري آينده
سايت خبري فرارو
سايت خبري فردا
سايت خبري الف
سايت خبري نوانديش
سپيداران
حزب الله نو
سيمرغ
مدرسه
زيست شناسي دامغان
عبدالجبار کاکایی
سيدمحمدخاتمي
نشريه الكترونيكي دامغان
صداي معلم
آموزش نيوز
تيترآنلاين
تپش ثانيه ها
مکتوب
مسعود بهنود
نسيم
تحریریه خاموش
تقريرات
چندقدم نزديكتربه خدا
معلم
سيبستان
ويكي پديا فارسي
اخبار ايران و جهان
مسيح علي نژاد
فرهنگستان
فرهنگ ايران باستان
آقامعلم
باشگاه انديشه
خبرچين
تست دمكراسي
راديو زمانه
آق مرتضي
حرفه خبرنگار
صفائيه
كافه تيتر
خرچنگ قورباغه
خوابگرد
دلبستگي
روزنوشت
آي طنز
ايران در جهان
آواي آزاد
ساقي
حاجي واشنگتن
آريوبرزن
بالاترين
مسعود ده‌نمكي
مهدي خزعلي
كتابخانه گويا
انجمن فرزانگان کویر
شلمچه
روزنامك (مطالب تاريخي)
باغ باران (شاعر دامغاني)
جعبه خاطرات ضد مورچه
تحولات حسابداری در ایران
انتشارات كاروان
تورجان
سخن مشترك
وبلاگ "نصف جهان"
شهیربلاگ
يك پزشك
راز سر به مُهر
رحمان (اسم مستعاري با حس نوستالژي)
كلاشينكف ديجيتال
معصومانه
صراحي
زاده ي مهر
خاطرات و خطرات
مجموعه سخنراني هاي دكتر شريعتي
آخرين زلزله هاي ايران (بصورت آنلاين)
سفيرلينك
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM