تبليغاتX
از ما به مهربانی یاد آرید
زندگی یعنی: آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن، در غم انسان نشستن، یا بپای شادمانی های مردم پای كوبیدن...

تشکر و قدردانی از حافظان میراث فرهنگی دامغان

(از دست و زبان که برآید    کز عهده ی شکرتان بدر آید؟؟!!!)

برج پير علمدار در شرق شهر دامغان در محله خوريا نزديک مسجد جامع و مدرسه حاج فتحعلی بيگ واقع گرديده است. اين مقبره به سال 417 هجری قمری ساخته شده است. ارتفاع اين بنا 13 متر, قطر داخلی آن چهار و نيم متر و شهرت آن به دليل کتيبه ای زيبا با خط کوفی مشبک است. اين ساختمان به سبک بنای چهل دختران است. اما نه به ظرافت و زيبايي آن. ساختمان مذکور مقبره محمد بن ابراهيم, پدر ابو حرب بختيار, ممدوح منوچهری دامغانی است. گنبد مذکور سابقا ايوانی داشت که امروزه ديگر اثری از آن وجود ندارد. و در دور ايوان کتيبه ای وجود داشت که در حال حاضر مقدار کمی از آن يادگار مانده است.

این هم نگهداری بسیار علمی و اصولی از این بنای ارزشمند هزارساله! دست میراث فرهنگی درد نکنهُ، مسئولین محترم سپاسگزاریم!!! اجر شما با ...؟!؟!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:45  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

اقشار محروم جامعه!!! یا اقشار منت پذیر؟؟؟

رسم بر این است که برای دفع بلا به دیگران احسان کرد. این رسم در بین مشاغل هم به این شکل رایج شده که در اطلاعیه هایشان تاکید بر تخفیف ویژه به فرهنگیان! (قشر ژان والژانی) و دانشجویان دارند. (نوع شغل هم مهم نیست از کله پاچه فروشی تا تعویض روغنی و  چینی بندزن و ... همه به فکر معلمها و دانشجویان عزیزند) چرایش کمی برایم مبهم است!!! شما می دانید چرا؟؟؟

یک سوال : اگر کسی هم فرهنگی باشد و هم دانشجو (از نوع دانشگاه آزادی) حکمش چیست؟؟؟

عکس ذیل هم یک صبحانه ی مفصل جماعت مرفه و بی درد معلم هست. بفرمایید:

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 17:53  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

دانشجو هم، دانشجوهای قدیم!

درس، تخته، گچ، حرص خوردن، خنده، نمره، مشروطی، آدمهایی كه هر كار كنی درست را نمی فهمند، آدمهایی كه خیلی می فهمند، مدیر گروه، جزوه،....
 به طور حق التدریسی در چند دانشگاه درس می دهم. نوشته های زیر خاطرات من از این كلاس هاست.

یك كلاس دارم با دانشجوهای كاردانی از روز اول معلوم بود این كلاس با همه بقیه كلاس ها فرق می كند، و از آنجا كه هر چی سنگه اصولا مال پای لنگه، یك نفر تو این كلاس هست به اسم حسین رضا زاده! پسری است لاغر، سبزه رو و بدش نمی آید تا آنجا كه جا دارد كلاس را به هم بریزد.
در این كلاس هم پنجاه نفر ثبت نام شده اند و هیچ وقت صندلی به اندازه كافی وجود ندارد، همه سر كلاس بودند و ده دقیقه ای از كلاس گذشته بود، دو تا دختر از در وارد شدند، به جای این كه راهشان ندهم گفتم : «رضا زاده برو از كلاس روبرو دو تا صندلی بیاور» آن دو تا دختر گوشه ای ایستادند تا رضا زاده بیاید، داشتم درس می دادم كه ناگهان كلاس از خنده منفجر شد.
رضا زاده پشت در ایستاده بود صندلی را روی سینه اش گذاشته بود و می گفت: «یا ابالفضل!»

*****
از اول كلاس فقط می گفت و می خندید، ساكت كردنش هیچ راهی نداشت جز این كه جلوی دخترهای كلاس یك خورده حالش را می گرفتم.
یك قسمت را درس دادم بعد رو به دانشجوها كردم و پرسیدم: «كسی هست متوجه نشده باشه؟»
هیچ كس جواب نداد. ازش پرسیدم: «آقای جسینی شما چی؟ متوجه شدی؟»
گفت: «بله استاد!»
گفتم: «خیالم راحت شد، چون ایشون مینیمم مطلق كلاس هستن اگر ایشون فهمیده پس معلومه كه همتون فهمیدین.»

*****
لحظه ای را تصور كنید كه شما یك مبحث بسیار زیبا را كه خودتان از درس دادنش در اوج لذت هستید با هیجان برای دانشجو باز می كنید، پس از تمام شدن درس لحظه ای كه منتظر سوالات دانشجویان هستید اولین سوال پرسیده می شود
- «این قسمت در امتحان می آید؟»
: «شما جواب می دهید بله!»
- «چند نمره داره؟»
: «دونمره!»
- «پس جای نگرانی نیست.»

*****
دانشجو هم دانشجو های قدیم. استاد می گفت ف....ما رفته بودیم فرحزاد و برگشته بودیم. حالا خودتان قضات كنید:
وقتی كه من دارم سر كلاس می گویم: «درس تون این جلسه تمام می شه، جلسه بعد كاری نداریم جز این كه فقط تمرین حل كنیم.»
و بعد در جای دیگری اضافه می كنم: «جلسه بعد حضور و غیاب نمی كنم!»
منظورم چیه؟ این همه كُد برای نیامدن دانشجوها سر كلاس و تعطیلی آن بس نیست. با این روش هم كلاس تعطیل می شود و هم من به آموزش دانشكده پاسخگو نیستم.
حالا فكر كنید كه كلاس مذكور پنجشنبه ای باشد كه چهارشنبه قبلش هم تعطیل شده باشد.
با خیالی راهت می روم سر كلاس حتی بدون یادداشت های درسی ام و با لبخندی ملیح كه در دل حواله آموزش دانشكده می كنم و مواجه می شوم با یك كلاس 30 نفره كه همه سراپا گوش منتظرند تا من تمرین ها را حل كنم.
واقعا خودتان قضاوت كنید. این ها دانشجو اند؟

نشریه اینترنتی مبین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:30  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

غروب پاييز

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگانيست
غم او چون غم من جاودانيست
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
کلاغان مي خروشند از سر کاج
که شد گلزارها تاراج، تاراج
خورد گل سيلي از باد غضبناک
به هر سيلي ، گلي افتاده بر خاک
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم، نواي آبشار است

چو بينم کودکان بينوا را
که مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مکاني
نهيب تندبادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
به سختي مي خروشم: هاي ، باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران؟
برهنه بي پناهان را نظر کن
در اين وادي قدم آهسته تر کن
شد اين ويرانه ويران تر چه حاصل؟
پريشان شد پريشان تر چه حاصل؟
تو که جان مي دهي بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها مي کني پاک
غم دل هاي ما را شستشو کن
براي ما سعادت آرزو کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 20:6  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

۱۳ سال  از تلخ ترین خاطره ی زندگیم می گذرد ، رفتن پدر در پائیز برگ ریز غم انگیز ۱۳۷۵ . او که تکیه گاهی محکم و آرامش قلب و روحم و دوستی بی مانند برایم بود. کاش می شد درد و اشک را نوشت. 

چند ساله بودم؟ در مورد پدرم چی فکر میکردم؟


۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .
۵ ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
۶ ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر .
۸ ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه .
۱۰ ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
۱۲ ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد .
۱۴ ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
۱۶ ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
۱۸ ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنمهمین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
۲۱ ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه .
۲۵ ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه. زیاد با این قضیه سروکار داشته .
۳۰ ساله بودم به خودم گفتم  کاش پدر بود و نظرش درباره این موضوع می پرسیدم ، هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داشت.

۴۰ ساله که شدم مانده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میامد ؟ چقدر عاقل بود ، چقدر تجربه داشت.
۴۲ ساله ام و حاضرم همه چیز را بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره ی همه چیز حرف بزنم !

اما افسوس که قدرش را ندانستم، خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !!! کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت.

کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:52  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

خبر نخست دسته گل جدیدی  از کشور دوست و برادر چین: تخم مرغ تقلبی چینی!!!!!!!!!!!  کاملا جدی هست. باور ندارید اینجا کلیک کنید و متن کامل خبر با تصاویر راببنید. بازم ژاپنی ها که در این تقلب مچ چینی ها را گرفته و لوشان داده اند.

خبر دوم هم در رابطه با عباهای انگلیسی هست!!! کارخانه سازنده این عبا که با نام عبای انگلیسی فروخته می شود در قسمت های مختلف از جمله پشت گردن ،اقدام به چاپ پرچم انگلیس و یا آرم های انگلیسی با حروف بزرگ با کیفیت خوب و شفاف کرده است و این پرچم به راحتی قابل مشاهده می باشد. (شما هم یاد کیف انگلیسی افتادید؟)  عجب مارمولک هایی هستند این انگلیسی ها. کجایی دائی جان ناپلئون!!! متن خبر را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:25  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

واقعا هم خدا يک جو شانس بدهد، چه شانسي ؟ خريت!!


اوه که چه نعمتي است، چه سرمايه اي است؟ خوشبختي هر کس به ميزان برخورداري او از اين نعمت عظمي است و بس.
اين است راز سعادت آدمي در حيات و بقيه اش همه حرف است و فلسفه بافي است. بيچاره آنهايي که اين چيزها سيرشان نميکند، چيزهاي ديگري ميخواهند، از آب لوله عطششان فرو نمي نشيند، از خوراک آشپزخانه جوعشان سير نميگرد، دوخت و رنگ و قالي و اتاق و ميز و حتي حقوق هم با تمام اضافاتش و با همان امیدواریهایی که همیشه در نزول یک رتبه‌ی عقب مانده هست و با اینکه دعاها و تضرعها و. ناله ها و تملق ها و سپاس ها و ستایش ها و تلگراف‌ها و طومارها و خم شدن‌ها و هیچوقت راست نشدنها ، نزول آن را تسریع و ظهور آن را تعجیل می کند ، دلهاي خيال پرداز آنان را از شکر و شعف مالامال نميکند و از طرفي در زير اين آسمان، بر روي اين خاک، در اين زندگي و ميان اين خلايق جز همينها چيزي نيست، طبيعت جز همينها چيزي ندارد.
تشنه اي؟ آب لوله، آب حوض، آب سماور. گرسنه‌اي؟ ديگ، ديزي. خسته‌اي؟ رختخواب، متکا، تخت
افسرده اي؟ راديو، تلويزيون، سينما. غمگيني؟ شوخي، متلک، بازي، تفريح، فيلم کمدي.
تنهايي؟ مهماني، دعوت، جلسه، شب نشيني، ديد و بازديد، احوالپرسي.
بيماري؟ دوا، دکتر، بيمارستان، قرص.
عاشقي؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و سر کوچه ها و تلفن و دوست دختر و دوست پسر و خواستگاري و قباله و جهاز و دعوت و عروسي و صف ماشين و بوق و بوق و خانه و بچه و قسط و جلوس و آه عزیزم و دیگر ناز واداهای مربوطه طبق ترتیبات داده شده در امور مربوط به سعادت خانوادگی و دستورات تدوین شده برای بهره برداری از یک زندگی سعادتمندانه.
پس چه مرگته؟ دنبال چي ميگردي؟ نميدانيم، اما ميدانيم که اينها ما را بس نيست..
درد از همينجا آغاز ميشود، درد بي درمان و غمهاي ناپيدايي که از عمق روح ميجوشد و اضطرابها که درون را به تلاطم هاي وحشي و طاقت فرسا مبتلا ميکند و طوفاني که در اندرون برپا مي شود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان تيره ميدارد و پريشاني و بدبختي آغاز ميشود و هرگز به سامان نميرسد.
نيازهاي بلند ما را همواره بيتاب ميدارند و آنچه هست، آلوده است، زيباييها ما را مدام در حسرت خويش ميگدازند و آنچه هست زشت است، آنچه که هست خوب نيست، پاک نيست، منزه نيست، جاويد نيست، صميميت ندارد، عظمت ندارد.
هر چه هست براي مصلحتي است، هر که هست به خاطر منفعتي است.
.... عشق براي چيست؟ اينجا عشق چيزي است مثل سرخک که بچه هاي گنده ميگيرند و آنان را به تشکيل خانواده ميکشاند، تا طبيعت کارش بگذرد و ادامه ي نسل نوع بشر نگسلد و آنچه را مرگ ميبرد عشق بر جاي آورد.
پس عشق در اينجا، مامور توليد نسل است و تاوان ده مرگ!! همين نيست؟ چرا.
اما دل ما را چنين عشق و دوستي اي سيراب نميکند. روح ما تشنه ي دوستي اي ديگر و عشقي ديگر است، عشقي که نه مامور تن است...
چه سخت و غم انگيز است سرنوشت کسي که طبيعت نميتواند سرش را کلاه بگذارد. چه تلخ است ميوه‌ي درخت بينايي!
 

معلم شهيد دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:35  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

زندگی ما  و  زندگی بعضیها!!!

باور کنید منم حیرانم !!! منم مثل شما درگیر فهم بعضی از اصلاحات این آگهی هستم. البته شایدم این از همان پروژه های مسکن مهر یا اجاره به شرط تملیک و .... می باشد. به هر حال می توان امیدوار بود بزودی بدون خانه ها دارای خانه می شوند.!!؟!!؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:24  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

تصویری که تصور دیدنش در خواب هم محال است!!!!

این چک در راستای واگذاری سهام شرکت مخابرات (همان که خصوصی سازی نامیده می شود) صادر شده است.

پانزده تریلیارد و ...!!!! بله حق دارین نتونین مبلغ آن را بخوانید!!!  البته ناگفته نماند این تنها بیست درصد از مبلغ نهایی واگذاری است.

خوش به حال کسانی که در این خرید سهمی دارند و ...  راستی نکنه این می خواد سهام عدالت بشه؟؟؟ یا شایدم می خوان با سود سهامش مبلغ بیست هزارتومن ماهانه نقدی شدن یارانه ها را پرداخت کنن؟؟؟ یا شایدم .... آی من که گیجم و عقلم به جایی قد نمی ده! شما چی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:39  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 

در مدارس "روحانی تمام وقت" مستقر می شود


وزارت آموزش پرورش ایران تصمیم گرفته تا در تمامی مدارس کشور یک روحانی مستقر شود تا علاوه بر برگزاری نماز جماعت، به سئوالات و شبهات دانش آموزان پاسخ دهند.
علی اصغر یزدانی معاون پرورشی وزارت آموزش و پروش به خبرگزاری دانشجویان گفته است که: "در حال تعریف استقرار دائمی روحانیون در مدارس هستیم تا بتوانیم ساز و کار آنها را به طور دقیق و مشخص تعریف کنیم."
در وزارت آموزش و پرورش ستادی به نام "ستاد همکاری های وزارت آموزش و پرورش و حوزه علمیه" ایجاد شده و این ستاد طرح استقرار دائمی روحانیون در مدارس را تهیه کرده و قرار است به زودی اجرای آن آغاز شود.
هدف از استقرار روحانی درمدارس "پاسخگویی به نیازهای فرهنگی دانش آموزان" است و قرار است در مرحله اول روحانیون در مدارس شبانه روزی، استعدادهای درخشان، استثنایی و مراکز تربیت معلم مستقر شوند.
در این طرح آمده که "با اجرایی شدن این طرح، روحانیون می توانند همانند سایر مربیان مدارس در طول سال تحصیلی برنامه های فرهنگی را با نظامندی خاصی، اجرا کنند و بر اساس توانمندی در برنامه های فرهنگی مدارس مشارکت کنند."
گفته می شود که بعد از اجرای طرح استقرار روحانیون در مدارس، این روحانیون جایگزین معلم پرورشی خواهند شد
.
  ×



با خواندن خبر فوق پرسشهايي برايم به وجود آمد :
نخست  مگر دانش آموزان چقدر سوال شرعي و يا شبهه دارند كه يك روحاني بطور تمام وقت نياز هست تا به پرسشهاي آنها پاسخ بدهد.
دوم  تكليف معلمان پرورشي را اين طرح روشن مي‌كند ، اما اينكه پس معلمان ديني كارشان چيست و چه وظيفه‌ايي بر عهده دارند بي پاسخ مي‌ماند.
سوم  ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:50  توسط حميدرضا شجاعی نیا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
... حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود – نمي‌گوییم
و حرفهایی است برای "نگفتن" حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.
حرف‌هایی شگفت _ زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.
کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...
معلم شهید دکتر علی شریعتی
-----------------------
نامم را در پايان هر پست آورده‌ام.
سالهاست كه به حرفه پردرآمد و آتيه‌دار و بي‌دردسر معلمي (درس شیرین زیست شناسی) مشغولم و مثل ساير جماعت مرفه و بي‌درد معلمان ، از اين راه پول فراواني به جيب ميزنم.
و صد البته چون طمع ما معلمان زیاد!!! هست، به کار فرهنگی و آتیه‌دار کتابفروشی هم روي آورده ام و حجره‌ای با نام " کتابسرای مهرگان " دائر کرده و در آنجا ضمن کسب درآمد هنگفت از فروش کتاب و اقلام فرهنگی!!! پذیرای دوستان و کتابدوستان نیز می باشم.
اگر سوال يا نظر و راهنمائي داريد، خوشحال مي‌شوم كه برايم بنويسيد.

shojaeinia@gmail.com

پیوندهای روزانه
رای و تبلیغات
چرا ايران ؛ ايران ماند؟
ما آدم نمي شيم!!!
داستان زيباي رمض
شریعتی و دست روزگار
آموزش و پرورش زنگ‌زده؟؟!!!!
تست هوش!؟!؟!
دوست داشتن (شعری بسیار زیبا از پل الوار)
نکند قرار است خدا شوی؟؟؟؟؟
ارج و قرب ریش!!!
رفاه و تامين اجتماعي در عصر هخامنشيان
فرق حسین با حوسین!!!!
والنتاین و باز هم سرگردانی و گم کردن هویت فرهنگ زیبای ایران
جشن باستانی سده
خدای ليلی
درويش و گدا
سوي كعبه نماز مي‌بايد كرد.
پدرسوخته ها
ارتقای شغلی، به نام معلمان، به کام مدیران!
وقتی که یک با یک برابر نیست؟!!
تب خالهای آموزش و پرورش!!!
وصيت نامه داريوش كبير
معماران آموزش و پرورش!!؟!!؟؟
عشق را عشق است!
روزی كه امیركبیر گریست
با فرهنگ و بی فرهنگ
آرمان های عزیز و بزرگ بشریت
حکایتی از ابوسعیدابوالخیر
از ما به مهربانی یاد آرید
آرش کمانگیر
پایتخت جهانی کتاب
جامعه شناسی سایت ها و وبلاگهای زرد
خاك عاشقي مي داند.
تو را به خدا ، اي قلب من!
عشق
منشور کوروش کبیر
نماز
یاد خدا
حج
حکایتی از شمس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
پیوندها
بيتوته (همين وبلاگ در blogspot)
هواشناسي
ايراني‌ها و آمريكائي‌ها به جنگ نه مي‌گويند!!!
دامغان نت (مخصوص همشهريها)
پندار من
نوشتار من (فيلترشده!!!)
نيستان (آذربانو)
سايت خبري عصر ايران
سايت خبري شفاف
سايت خبري تابناك(بازتاب)
سايت خبري آينده
سايت خبري فرارو
سايت خبري فردا
سايت خبري الف
سايت خبري نوانديش
سپيداران
حزب الله نو
سيمرغ
مدرسه
زيست شناسي دامغان
عبدالجبار کاکایی
سيدمحمدخاتمي
نشريه الكترونيكي دامغان
صداي معلم
آموزش نيوز
تيترآنلاين
تپش ثانيه ها
مکتوب
مسعود بهنود
نسيم
تحریریه خاموش
تقريرات
چندقدم نزديكتربه خدا
معلم
سيبستان
ويكي پديا فارسي
اخبار ايران و جهان
مسيح علي نژاد
فرهنگستان
فرهنگ ايران باستان
آقامعلم
باشگاه انديشه
خبرچين
تست دمكراسي
راديو زمانه
آق مرتضي
حرفه خبرنگار
صفائيه
كافه تيتر
خرچنگ قورباغه
خوابگرد
دلبستگي
روزنوشت (حاج آقا قادري)
آي طنز
ايران در جهان
آواي آزاد
ساقي
حاجي واشنگتن
آريوبرزن
بالاترين
مسعود ده‌نمكي
مهدي خزعلي
كتابخانه گويا
انجمن فرزانگان کویر (بچه هاي جلوي خاكريز)
شلمچه
روزنامك (مطالب تاريخي)
باغ باران (شاعر دامغاني)
جعبه خاطرات ضد مورچه
تحولات حسابداری در ایران
انتشارات كاروان
تورجان
سخن مشترك
وبلاگ "نصف جهان"
شهیربلاگ
يك پزشك
راز سر به مُهر
رحمان (اسم مستعاري با حس نوستالژي)
كلاشينكف ديجيتال
معصومانه
صراحي
زاده ي مهر
خاطرات و خطرات
مجموعه سخنراني هاي دكتر شريعتي
آخرين زلزله هاي ايران (بصورت آنلاين)
سفيرلينك
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM